موضوع «بررسی و نقد کتاب ((در خدمت و خیانت روشنفکران))» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. بر اساس اطلاعات منتشرشده، احمدعلی رستگاران در ذکر مختصر احوال جلال آل احمد و در مقدمهای که مرقوم شد، به خود و خوانندگان، وعده بررسی و نقد کتاب را داده بودم و اینک به محتوای کتاب و موضوعات و مطالب مندرج در... در ادامه مهمترین جزئیات این خبر را میخوانید.
احمدعلی رستگاران
در ذکر مختصر احوال جلال آل احمد و در مقدمهای که مرقوم شد، به خود و خوانندگان، وعده بررسی و نقد کتاب را داده بودم و اینک به محتوای کتاب و موضوعات و مطالب مندرج در آن، که متضمن درک و دریافت آل احمد، از مفهوم روشن فکر و ویژگی های روشن فکری است، می پردازیم و با استفاده از فهرست بندی موضوعات مطروحه توسط او و پیش از آن و همین آغاز کار توجه میدهم، نقد آل احمد، آن هم پس از سپری شدن قریب به ۵۰ سال از تاریخ مرگ او و نشر کتاب اش، به معنای ضرب المثل عامیانه چوب بر مرده زدن و یا چنان قصدی نیست که آل احمدی نیست تا در موضع پاسخ مفروض و دفاع از نظریات اش باشد. ورود به تفکرات و نظریات اوست که محل بحث است. که تفکرات اش ولو کم اثر، کماکان باقی است و خوانندگانی هم دارد و شاهد صدق مدعا، تجدید چاپ کتاب اش در سال ۱۴۰۰. بنابراین منصرف از اینکه چه کسی چنان مطالب مصداق خلط مباحث را به هم گره زده و طرح کرده است، باید به نقدش پرداخت و نقاط ضعف و خطاها و... و مردود بودن بسیاری از نظرات او را نشان داد، تا در حد بضاعت این قلم، تلاشی در جهت طرح و رفع شبهات و اشتباهات نظری و فکریاش باشد.
و وجود آموزگاری پند آموز که گذر زمان است را فراموش نکنیم که از موضع داوری بی ادعا و بی هیچ منتی، در کار آموختن به ماست و گواه صادقی است، بر مردود بودن بسیاری از نظرات آل احمد. که نظریاتی نه بر پایه تاملی، فارغ از باورهای قالبی، که اتفاقاً برخاسته از همان قوالبی بود، که نظرات و تفکرات آل احمد از آن شکل گرفته بود. نظریاتی که مبین آموزه ها و باورهای قالبی او بود.
هرکه ناموخت از گذشت روزگار / نیز ناموزد ز هیچ آموزگار( رودکی)
و این حقیقت که زمانه چون نگری همه سر به سر پند است
فصل اول
((روشن فکر چیست؟کیست؟(صفحه ۲۵ کتاب)
چگونگی در پیش نهادن چنان پرسشی، بر پایه اشتباهی اساسی و غیر قابل توجیه است و می تواند ناشی از بی دقتی و بی توجهی به ظرایف و دقایق واژه ها و سهل انگاری در نگرش نویسنده به اهمیت مطلبی باشد که به آن پرداخته است و با عنایت به مدعیاتی که آل احمد در نگاه به مسائل اجتماعی و ورود به آنها ، چه به عنوان منتقد و چه به عنوان نظریه پرداز داشته است، غیر قابل چشم پوشی می باشد.
روشن فکر ((چیز)) یا ((شیئی)) نیست و نبوده است، تا در موضع طرح پرسش، از چیستی او بنویسیم. هنگامی که آل احمد در مقام ارائه ذهنیات و درک و دریافت خود از روشن فکر، از چیستی _ البته نامربوط و مردود_ روشن فکر می نوشت ، تا سپس به ارائه نظر خود در مورد آن مشغول شود، توجه نداشت که واژه ((چیز)) اساسا در اشاره به غیر جاندار، مورد استفاده همگان است و همگان در اشاره به جانداران، هیچگاه واژه چیز را به کار نمی برند، حتی همگانی که درسی هم نخوانده باشند، قایل به تفکیک در اشاره به جاندار و غیر جاندار هستند. نتیجتا هنگامی که از روشن فکر می گوئیم و می نویسیم ، به انسانی اندیشمند و اهل تفکر و تامل در موضوعات اجتماعی، ارجاع می دهیم و اطلاق ((چیست))! به چنان جانداری، نشانه روشن و مصداق بارز بی توجهی و بی دقتی در طرح موضوعات و ارایه نظر درباره آنهاست. آل احمد احتمالا خود متوجه ضعف در چگونگی طرح پرسش بوده است، که بلافاصله واژه ((کیست)) را هم که به انسانها ارجاع داده می شود. پس از چیست، اضافه کرده است.
آل احمد: روشنفکر و روشنفکری یک امر نسبی است(صفحه 19 کتاب).
برخلاف چنان نظر و یا تصوری، روشنفکری امری مطلق است، و نمیتواند نسبی باشد. هنگامی که از نسبی بودن امری گفتگو میکنیم، در موضع قیاس آن با امری دیگر_ منصرف از درست یا نادرست بودن چنان قیاسی_ به نتیجه ادعایی رسیدهایم. بسیار خوب! کدام قیاس مفروض، آل احمد را به نسبی بودن روشنفکری رهنمون بوده است؟ هیچ نشانی از پاسخ نمییابیم. اما میتوانیم علت چنان اشتباهی را در همان مقدمه ببینیم. اشکال از آنجا پیدا شده، که نویسنده در مقدمه کتاب اش، ظاهراً به قصد دقت در معنای روشن فکری و ویژگیهای آن ، به ورود به برخی حرفهها و مدارج تکامل شان و روشن فکری در قیاس با آنها پرداخته است. نوشته است ((در سلسله مراتب هر صنف و حرفهای مثل نجاری، نقاشی ... مدارجی داریم. مثل پادویی، بعد شاگردی... صفحه ۱۳ )) و با چنان مقدمهای ادامه میدهد ((اما من نمیدانم با این تعبیر روشنفکر چه باید کرد؟... کجای کدام مدرج جا میگیرد....الخ صفحه ۱۶)) شگفت انگیز است، آدمی اهل قلم، ظاهرا در موضع جستجو و ارائه تعریف دقیقی از روشنفکر و روشنفکری، از همان مقدمه کتاب چنان اشتباهی مرتکب می شود. روشنفکری بر خلاف تصور خطای آل احمد، نه حرفه است و نه صنف، تا مدارجی مفروض داشته باشد، و بعد تلاش کند، دریابد، ((کجای کدام مدرج)) جا میگیرد؟! یا به هر نحو، در موضع قیاس آن، با حرفههای مورد اشارهاش باشد. روشنفکری نه حرفه است، نه شغل و نه صنف و نه هر چیزی که محل اشتغال، به منظور کسب درآمد باشد، تا در پی پرسش درباره مدارج آن، یا قرار گرفتن مفروض اش در مدرجی محتمل، باشیم .روشنفکر، روشنفکر است، بی هیچ پیشوند و پسوندی و بی هیچ چشم داشت به دست آوردن درآمدی از اندیشیدن! روشنفکر به تفکر و تأمل در امور و موضوعات اجتماعی نمیپردازد، تا دستمزدی دریافت کند و مبتنی بر چنان مقدمات خطا و مردودی، او را در معرض قیاس با کسانی قرار دهیم که به حرفهای میپردازند، تا درآمدی کسب کنند. روشنفکر در معنای دقیق کلمه، هیچگونه قیدی نمیپذیرد (با لاقیدی به معنای بطالت و لا ابالی گری و امثالهم اشتباه نمی گیرید.) قیودی چون چپ، راست، دینی ،ضد دینی و نمونههایش که کلیاتی در ارجاع به ایدئولوژیهای مربوطه است، اساساً از دایره شمول و مصادیق روشنفکری خارج است. نمونههایی که به عنوان ((قید)) به دست دادیم، ایدئولوژی هستند و دارای قالبهای معین و مشخص و دستورالعملهای تغییر ناپذیر و ناگزیر منصرف از هر اندیشیدن مستقل درباره ی موضوعات و مسائل و مشکلات بشری. باورمندان به ایدئولوژیها، روشنفکر نیستند، بلکه در بهترین حالت قابل پیش بینی، مألاً باورمندان و حاملان ایدهها و دستورالعملها و روشهایی هستند که به آنها اطلاق جهان بینی می شود، جهانبینی فلان و بهمان. کسانی و از جمله آل احمد، در اثر خطا، درس خواندن و گذراندن دانشکده ای در دانشگاهی و دریافت مدرک دانشگاهی مانند لیسانس و دکترا و نمونههای اش را از ویژگیهای روشنفکری دانسته اند،این است که دریافت مدرکی دانشگاهی را از ویژگیهای روشنفکری تلقی و دارنده اش را به اطلاق عنوان روشنفکر مفتخر! و البته به نسبت باورمندی به یک ایدئولوژی معین، ایدئولوژی مورد اشاره را هم پسوند عنوان روشنفکری میکردند، روشنفکر چپ! یا روشنفکر دینی! و نمونههای دیگری که الی ماشاالله وجود دارند و میشناسید، نگارنده را از ارائه نمونههای دیگر معاف دارید و این اشتباهی است که نویسنده مورد نظر هم داشته است. چه معنایی دارد که باورمندی به اصول مارکسیسم ،لنینیسم یا ادیان یا هر ایدئولوژی دیگری را روشنفکر بنامیم ؟ شخص مفروض صرفاً معتقد به اصول مذکور است و لاغیر. نه اجازه دارد و نه به خود اجازه میدهد که به تامل و تفکر در اصولی که آنها را پذیرفته است بپردازد، بلکه آنها را تعبداً و بی هیچ چون و چرایی قبول دارد و اصولش را مانند وحی منزل ارائه میدهد و تنها کاری که نمیکند به تأمل و تفکر پرداختن در اصول مذکور و تردید یا تشکیک احتمالی در صحت آن است. به عکس کاری که روشنفکر میکند، که تأمل در امور پیرامونی و چون و چرا کردن در موضوعات و مشکلات و تلاش برای پیدا کردن و ارائه راه حل احتمالی یا مطلوب، مشتمل بر نقد قالبهایی که تعبداً مورد قبول و باور معتقدان آن، اعم از باسواد بیسواد است. روشنفکر مطلقا فارغ از هر قالب یا نگرشقالبی است. از به کار بردن واژه تفکر پرهیز میکنم که همانطور که گفتیم اگر کار از قرار باورمندی به ایدئولوژی معینی باشد، باورمند مفروض بیآنکه تفکری داشته باشد، یا به تاملی بپردازد، صرفاً به آموختن یا تبیین اصول و دستور العملهایی اقدام میکند که به آنها معتقد است. در عین حال اگر شخصی بالاترین مدارج تحصیلی را در دانشگاهی گذرانده و بالاترین مدرک تحصیلی مربوطه را هم به دست آورده باشد، معنای اش آن نیست که روشنفکر است، یا می توان در طبقه بندی احتمالی، به عنوان روشن فکر مفتخرش! نمود.چنان شخصی در محدوده درسی که خوانده و چیزی که آموخته است، می تواند متخصص مفروضی در رشته ای معین باشد. هیچ یک از باورمندان به ایدئولوژی های نوعا تغییرناپذیر روشن فکر نیستند، تا توجیه ناپذیرتر از آن، بتوان با قراردادن پسوندی از قبیل چپ، راست، دینی ضد دینی و امثالهم، تعریف شان کرد. و یا تشخیص شان داد. تبیین معتقدات ایدئولوژیک و قالبی به هیچ وجه به معنای تفکر و تامل در آنها نیست. صرفا بیان معتقدات است. بنابراین هم آنها و هم درس خواندگان دارای مدرک دانشگاهی، متخصصین در هر رشته ای علمی از دایره معنا و مفهوم و ویژگی های روشن فکر و روشن فکری خارج اند.
و موضوع مطلق یا نسبی بودن امور، راجع است به مباحث فلسفی، و ورود به بحث فلسفی ، نه موضوع نظرات آل احمد بوده است و نه منظور نظر او، در نگارش کتاب موضوع نقد، قطع نظر از اینکه نه تخصصی در فلسفه داشته و نه داعیه ای در آن. اما از موضع تعریف روشن فکر و ویژگی های اش، با استفاده از موضوعی فلسفی، مبادرت به صدور حکم کلی (نسبی بودن روشن فکر و روشن فکری) کرده است. حکمی برخاسته از آنچه در مقام تعریف حرفه هایی چون نجاری، کفاشی و امثالهم! و ویژگی های چنان حِرَفی از یک سو و تلاش برای تعریف روشن فکر و ویژگی هایش از سوی دیگر، با تصریح بر اینکه ((اما من نمیدانم با این تعبیر روشن فکر چه باید کرد... صفحه 16 مقدمه)) داشته است. ذات چنان قیاسی از پایه مردود است، که روشن فکری اساسا حرفه نیست تا درجاتی مفروض داشته باشد. در این باره در صفحات پیشین اشارتی داشته ام.
روشن فکری حقیقتی ثابت و جهان شمول است و از این جهت امری است مطلق. روشن فکر کسی است که به تفکر و تامل در مسایل پیرامونی و تلاش برای ارایه راه حل می پردازد و هم او حامل ارزش های اخلاقی و اجتماعی است و تبیین کننده آنها. و از این جهت هیچ تفاوتی میان روشن فکر ایرانی یا اروپایی و مانند آنها وجود ندارد. و نمی توان و نباید به اعتبار نحوه زندگی آنها در موقعیت های جغرافیایی گوناگون و اخلاقیات و رفتارهای متفاوت آنها، روشن فکری را به خطا ، امری نسبی دانست. روشن فکر به اعتبار تامل و تفکر در امور از یک سو و فارغ بودن از هر باور و قالب ایدئولوژیک از سویی دیگر و حمل و ارایه و تبیین ارزش های اخلاقی و دغدغه های اجتماعی، بی کمترین چشم داشت مادی، و منصرف از اینکه به چه میزان درس خوانده یا نخوانده باشد، در هرجای جهان یکی است و از این جهت امری مطلق است. در عین حال روشن فکری را به خطا، حرفه پنداشتن و در مقام قیاس آن، با حِرَفی که اشاره شد بر آمدن، اگر نه غیر قابل قیاس ، که قیاسی است مع الفارق.
از قیاس اش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را (مولوی)
روشن فکر نه حد و حصری دارد و نه مشخصاتی ((صفحه 16 در مقدمه))
عجب! در چنان حالت مفروض و چنان برداشت غیر منطبق بر موضوعی ، چگونه به آن پرداخته است؟! اگرچه خود بر بلاتکلیف بودن اش، در مواجهه با ((تعبیر روشن فکر)) تصریح کرده است، و نگاشتن کتاب را کوششی برای روشن کردن تکلیف و فهمیدن آن می توان تلقی کرد. اما می توانیم پاسخ را در ملغمه ای از درک و دریافت های خطا از اصل موضوع و در آمیختن مطالب مردود و نامربوط ببینیم و این را نشان خواهم داد و همه برخاسته از باورهاو نظرات قالبی و علایق او به قالب های مذکور، و اشتباه نشود. اگرچه به عنوان آدمی اندیشمند، ظاهرا به تفکر و تامل و طرح نظرات می پرداخته، چه از موضع تعریف روشن فکر، و چه ارایه مصادیق آن (البته تصوری که آل احمد از روشن فکری داشته) همه با نگاهی عمیقا ناشی از باورها و علایق مذهبی او موضوعیت می یافته است و ناگزیر به تعارض و تناقض گویی افتادن. در این باره نمونه کوتاهی به دست دهیم. در سطر پایانی صفحه 17 تا چند سطر آغازین صفحه 18 که عینا نقل می شود، گفته است ((.....هیچ کس تاکنون هیچ ملایی را _ یا هیچ نویسنده مذهبی را _ یا هیچ واعظی را، روشن فکر ندانسته، اگرچه شرایط اصلی روشن فکری (که پس از این خواهیم شمرد) نیز در ملا یا واعظ یا نویسنده مذهبی جمع باشد ....)) بسیار خوب !
خود در پاسخ به چنان پرسش شکوه آمیزی گفته ((درست است که سنت پرستی غایی و تحجر فکری روحانیت ، در اغلب موارد نفی کننده اصلی روشن فکری است)) این تعارض و تناقض و کج فهمی از معنا و مصادیق روشن فکری، ناشی از ناتوانی آل احمد در درک صحیح از روشن فکری است. گفته((من نمی دانم با تعبیر روشن فکر چه باید کرد؟)) و در تلاش برای درک و دریافت و تبیین ویژگی های روشن فکری، مطالبی سطحی و نامربوط نوشته. (( روشن فکر چیست؟ حالت و کیفیت چه چیز یک آدم؟ قد و قامتش؟ لباس پوشیدنش.....؟ صفحه 19)) و در پاسخ، پرسش های نامربوطی را که طرح کرده است نفی می کند. برگردیم به گله مندی او از اینکه چرا ملایان را روشن فکر نمی دانند؟! گله مندی اشاره شده، ناشی از باورها و وابستگی ها و علایق مذهبی اوست. آل احمد اعتقاد داشته، و بهتر است بگوییم متوقع بوده که ملایان را هم روشن فکر بدانند. چنانچه خود همان تصور را داشته است. اما در تعارض و تناقضی آشکار و ناگزیر، علت اساسی خروج ملایان از دایره روشن فکران را به (( سنت پرستی غایی و تحجر فکری روحانیت)) نسبت می دهد که البته در ارتباط و ارجاع به روشن فکری و ویژگی های آن سخنی درست است. نمی توان در چهارچوب باورهای تغییر ناپذیر و اعتقاد بی چون و چرا به آنها قرار داشت و در عین حال روشن فکر بود! و معتقد به آزاد اندیشی روشن فکری. آل احمد در پریشانی فکری ناشی از علایق و باورهای مذهبی از سویی و عقلانیت ناشی از توجه به حقایق و واقعیات از سوی دیگر، سر در گم بوده و در برخوردهای فکری ناگزیر، غلبه با احساسات و باورهای مذهبی اش بوده است. می گوید ((روشن فکر نه حد و حصری دارد و نه مشخصاتی))! واقعا چنان است؟ هنگامی که از موجودی بنام روشن فکر، سخن می گویی، در عمل هم از حد چنان موجودی، هم از ویژگی هایی که دارد سخن گفته ای و هم خواسته یا ناخواسته و بطور طبیعی و بدیهی موجود مورد نظر را محصور کرده ای. محصور در تعریفی معین و مشخص، به منظور تشخیصی صواب و صحیح از چنان موجودی. همان اندازه که اطلاق عنوان روشن فکر می کنی، یعنی موجودی که به اعتبار اطلاق عنوان مذکور _ ولو اجمالا_ هم مشخصات دارد، هم محدود و محصور در چنان مشخصاتی است. و اگر جز این بود اطلاق عنوان مذکور موضوعیت نداشت.
((مگر با این مشخصات فعلی، روشنفکر گذشتهای و سنتی هم دارد؟ صفحه ۱۶ مقدمه ))
خیلی جالب است! دو سطر پیش مدعی بوده، ((روشنفکر مشخصاتی ندارد))! و دو سطر بعد از (( مشخصات فعلی روشنفکر)) نوشته است! کدام مشخصات فعلی؟! مگر نه اینکه دو سطر پیش روشنفکر را فاقد حد و حصر و مشخصات معرفی کرده ای؟ این موجود فاقد مشخصات (بنا به تصور آل احمد) چگونه در دو سطر بعد _ نه چند صفحه یا چند ده صفحه بعد_ به موجودی دارای مشخصات فعلی تبدیل میشود؟ منصرف از این ایراد اساسی و با نادیده گرفتن آن، از کدام مشخصات فعلی نوشتهاید؟ مشخصات ادعایی چیست؟ یا چه بوده است؟ نمیشود به طرح مدعیات ضد و نقیض پرداخت و هیچ تکلیفی برای خود، در جهت ادای توضیحی ولو کوتاه قائل نبود و خواننده را در عالم آشفتگی ذهنی عمیقی باقی گذاشت، که موجودی فاقد مشخصات! چگونه به یکباره تبدیل به موجودی با مشخصات فعلی میشود! در فقدان مفروض مشخصات (چنانچه آل احمد تصور کرده یا مدعی بوده است) و_ منصرف از درست یا نادرست بودن چنان تصوری_ که تکلیف خواننده، البته با غمض عین روشن است. اما در ارجاع به ((مشخصات فعلی)) بدون اینکه هیچ توضیحی درباره چنان مشخصاتی داده شود، آنچه برای خواننده مفروض باقی میماند، معادلهای چند مجهولی است که برای حل _البته غیر قابل حل آن_ باید دست به دامان ریاضی دانان شد و روشن است آنچه از ارجاع موضوعی منحصراً قابل طرح در علوم انسانی، به علوم ریاضی، در جهت حل مفروض، حاصل خواهد شد، برابر با هیچ است!
تناقضات اشاره شده، مابقی پرسش را هم شامل میشود. ((مگر... روشنفکر گذشته ای و سنتی هم دارد؟ مقدمه صفحه 16)) بدوا روشن فکر را فاقد مشخصات اعلام و بلافاصله در تناقضی آشکار از مشخصات فعلی اش میگوید و هیچ توضیحی هم درباره علت چنان تناقضاتی نداده است و با احتمالی قریب به یقین متوجه تناقضات هم نبوده است. از توجه به پرسش اشاره شده، در مییابیم که مدعیاتش انباشته از ضد و نقیض گویی و پریشان فکری است. چگونه؟
اگرچه به تکرار کلمات و تطویل موضوع دچار میشویم، لیکن قید عین عبارات آل احمد، هم به جهت رعایت امانت در نقل مطالب و هم در جهت اثبات آشفته نویسی و عدم توجه او به معانی و دقایق و ظرایف واژهها ضرورتی است. وقتی که از مجهولی به نام روشنفکر حرف میزنی و مدعیاتت درباره چنان مجهول مفروضی، موقعیت وجودی کتاب را فراهم آورده است، بدوا باید به تلاش برای یافتن معنی و مشخصاتی از چنان مجهولی بپردازی و با فرض تشخیص موضوع و رفع جهل و درک و دریافت معنی، تعریفی از آن ارائه کنی.
بنابراین طرح پرسش ((مگر....روشن فکر گذشته ای و سنتی هم دارد؟)) و پاسخ گویی یا تلاش برای پاسخ گویی، به چنان پرسشی، متوقف و منوط به آن است که ابتدا به ساکن، تعریفی از روشنفکر به دست داده باشی. فعلاً با درست یا نادرست بودن تعریف مفروض کاری نداریم. بهتر است پیش از ادامه مطلب تعریف کوتاهی از روشنفکر به دست دهیم. زنده یاد علی اکبر دهخدا در تعریف روشنفکر میگوید: (( آن که دارای اندیشه روشن است. نوگرا و تجددگرا)) و روشنفکری را عمل و حالت روشنفکر و تجددخواهی و نوگرایی تعریف کرده است (جلد هشتم لغتنامه صفحه 12386 چاپ دانشگاه تهران) تعریف کوتاه مذکور، از آن جهت به دست داده شد، تا نشان دهیم، پرسش ((و مگر .....روشنفکر سنتی هم دارد؟)) هم نامربوط است و هم مردود. زیرا روشنفکر، با تعریفی کلی که همه اندیشمندان درباره آن اتفاق نظر دارند، شخصی است تجددگرا و خارج و فارغ از هر قالب مشخص و معین فکری و اصولاً بیرون از دایره شمول هر آنچه ((سنت)) خوانده میشود. سنت به معنای آیینی فکری که از پیش وجود داشته و به ارث رسیده است.
سنتهای ملی را با سنتهای فکری، یا ایدئولوژیها و جهانبینیها، اشتباه نمیگیریم. منظور از آنچه تجددگرایی و نوگرایی برخاسته از روشنفکری است، آزاد اندیشی و استقلال فکری است که در نقطه مقابل باورها و معتقدات قالبی و غیر قابل تغییر و دستورالعملی قرار دارد و هر نوع ایدئولوژی را شامل میشود. و این غیر از سنتهای مورد احترام ملی است که هزاران سال میان مردم اعم از عامی و باسواد و بیسواد و روشنفکر و غیر آن مورد پذیرش و اعمال و اجرا بوده است.
روشنفکر نوگرا است و در قالب سنتها قرار نمیگیرد و قرار نمیگرفته است. سنت به معنایی که گفته شد، مطلقاً خارج از ویژگیهای روشنفکری و اساساً بیارتباط و متضاد با آن است. تسنن به معنای پیرو سنت بودن، مغایر و معارض تجدد، به معنای نوگرایی است. بنابراین نه قرار بوده و نه قرار است، روشنفکر سنتی داشته باشد، تا طرح سوال بی مورد ((و مگر سنتی هم دارد؟)) موضوعیت یابد.
((کسانی که نمیتوانند به قلمرو روشنفکری درآیند. صفحات ۴۰ تا ۴۱ ))
آل احمد از موضع برشمردن کسانی که راهی به قلمرو روشنفکری ندارند و بیرون نهادن آنان از قلمرو مذکور، کسان موصوف را به طور کلی به دو گروه طبقه بندی کرده است. نخست آنانی که چنان گرفتار شکم و فراهم کردن قوت لایموتند، که اساساً کاری با اندیشیدن ندارند و کسانی را که غم دیگران را نمیشناسند و فقط به فکر بیرون کشیدن گلیم خویش از آب هستند، جزء گروه نخست قرار میدهد. و دوم اشخاصی که دربند تعصب هستند. خواه تعصب مذهبی، خواه سیاسی و نهایتاً تصریح کرده است ((پس یک متشرع که در بند تعبد است نمیتواند روشنفکر باشد.)) مطالب اخیر اگرچه اساساً درست و از بدیهیات است و مصداق کرامات شیخ ما ! در عین حال به تعارضات و تناقضات و پریشانی فکری ناشی از علایق و باورهای مذهبی آل احمد از یک سو و حقایق و واقعیات پیش روی او _که ناگزیر از اذعان به آنها بوده است_ از سوی دیگر، دلالت دارد. و به عبارت دیگر، این تعبد نه چندان نامرئی خود او بوده، که تناقضات فکری اش را شکل داده است. و البته خروج از ضرورت رعایت امانت و صداقت در نگاه به حقایق تاریخی و نقل آنها را نیز هم! پیش از این درباره علایق و شکایت او از اینکه چرا ملایان را روشنفکر نمیدانند، اشاره شد که ((سنت پرستی غایی و تحجر فکری روحانیت را در اغلب موارد نفی کننده اصلی روشنفکری)) دانسته است ،که این هم نکته ای صحیح است. اما چرا در اغلب موارد؟ و نه همه موارد؟ مگر نه این است که یک متشرع در بند تعبد را به طور کلی راهی به قلمرو روشن فکری نیست؟ و مگر نه این است که علت، سنت پرستی غایی و تحجر فکری چنان آدمی است؟ تردیدی وجود ندارد که آدم در بند تعبد و تحجر فکری ، در همه ی موارد _ و نه فقط در اغلب موارد _ بیرون از قلمرو روشنفکری قرار می گیرد ، هیچ تفاوتی میان ادیان آسمانی و مذاهب مربوطه از سویی، و جهان بینی های مادی ، از سوی دیگر، از جهت متعبد بودن پیروان آنها به اعتقادات و اصول تشکیل دهنده جهان بینی ها وجود ندارد. همگی بلا استثناء باورمند به در اختیار داشتن روش ها و دستورالعملهای ثابت و جهان شمول و غیر قابل تغییرند. چنان اشخاصی در خوش بینانهترین حالت قابل تصور، میتوانند آموزگارانی در جهت آموزش باورهای متعبدانه خویش به دیگران باشند و نه تنها راهی به قلمرو روشنفکری ندارند، که در تضاد با آن قرار می گیرند.
آل احمد، خود را جز روشنفکران تصور میکرده است. به صفحه ۴۵۰ کتاب نگاه کنید. در اشاره به خلیل ملکی میگوید ((خلیل ملکی نه تنها در مسائل اجتماعی استاد شخص من و بسیاری دیگر از روشنفکران معاصر است....)) شاید بعض از ویژگی های روشنفکری به معنای آزاداندیشی _فارغ از قید و بند تعبدات_ را در مقاطعی زمانی، بتوان به آل احمد نسبت داد، مانند گذر از آموختن دروس دین، به معنای رهایی از تعبد، و باورهای مبتنی بر متافیزیک، که حواله دادن شناخت امور، به جهانی فارغ از واقعیات ملموس و محسوس و در دسترس، و فاقد قابلیت تجربه پذیری علمی است، تا پیوستن به حزب توده که خود تعبدی دیگر و این بار از مجرای فیزیک (از جنبه فلسفی کار حزب) بود که علمی نشسته بر محسوسات و ملموسات و واقعیاتی در دسترس و قابل مطالعه و تجربه پذیر است .و سپس مواجهه با حقایقی تلخ از جهت رفتار رهبران حزب ، به جهت سیاسی، که منتهی به انشعاب از آن حزب و سپس عالم سیاست شد و اختصاص دادن وقت به نوشتن و ترجمه(چنان که خود گفته بود) و ارائه نظریاتی که بن مایه اش اعتقادات دینی و مذهبی او بود و این یعنی همان تعبدی که یک متشرع را بیرون از قلمرو روشنفکری قرار میدهد. و سپس کنار نهادن تفکرات و اعتقادات و نظرات سابق، و چاره کار را به روحانیتی ارجاع دادن، که خود ((سنت پرستی غایی و تحجر فکری)) و هم تعبدش را باعث خروج ایشان از قلمرو روشنفکری اعلام کرده بود. یکی از محصولات! اواخر زندگیش، کتاب غرب زدگی و مدعیات و مطالب نامربوط و مردود و مغشوشی، هم از جنبه تاریخی، و هم نظرات مطروحه در آن بود، که مستلزم پرداختنی جداگانه است. علت اینکه در این مقال، به آن اشاره میشود؟ از جهت آنکه آل احمد، ارزشی فوق العاده برای آن قائل بوده و جابجا در کتاب خدمت و خیانت... به آن استناد، یا اشاره کرده است. به زیرنویس صفحه 30 کتاب حاضر که مراجعه کنید،درباره کتاب غرب زدگی گفته است ((...درباره اش بیشتر هو زدند تا نقدی و بده بستانی و جوابی به ایجاد شعوری که تنها دعوای آن دفتر بود)) توجه میکنید؟! حضرت اش با خود پسندی و رضایت خاطری که از خلال عبارت به خوبی پیداست ، و ناشی از تصور انجام کاری قابل عرضه ، در فراهم کردن کتاب غرب زدگی، که خود آن را ((دعوای ایجاد شعوری)) ! معرفی کرده بود، به غرب زدگی اشاره و استناد کرده است. پرسش ناگزیر پیش رو آن است ، آل احمد دعوای ایجاد کدام شعور و از چه جهتی را داشته است؟از جنبه تاریخی، که به دلالت مستندات فراوانی که پیش چشم است ، موضوعاتی را که به آنها پرداخته و یا ارجاع داده است، بیشتر کوششی ناخواسته؟ برای کشتن شعور تاریخی مردم و بی راهه بردن آن است. شعوری که منشا ایجاد آن ، مطالعه و آگاهی مردم نسبت به حقایق تاریخی و آنچه است که بر این کشور گذشته است. هنگامی که به پاره ای از اظهار نظر های _ البته شگفت انگیز_آل احمد ، در کتاب غرب زدگی می نگریم ، نه تنها هیچ اثری از وجود شعور تاریخی نمی بینیم ، نتیجه گیری ناگزیر آن است که یا تاریخ را چنان که باید و شاید ، به قضد ایجاد فهم و شعور ادعایی نخوانده است، یا ناشی از تعبداتی که افکار و ایده هایش را شکل می داده ،کج فهمیده است. تعبداتی که خود او نه فقط اشاره ،که به آن تصریح داشته است، و یا باز هم به علت همان تعبدات و علایق، خواسته، یا ناخواسته، حقایق و واقعیات تاریخی را تحریف می کرده است و این را به مصداق خیر الکلام ما قل و دل، به کوتاهی و مستند به مرقومات و نظریاتش نشان خواهم داد.
روشن فکر امروزی از کجا میآید؟(صفحه 228)
آل احمد ذیل عنوان مذکور، به برشمردن آنچه، زادگاههای روشن فکری میپنداشته، پرداخته است. توجه دارید، این مطالب، نقل تصورات و نظرات آل احمد است، در خصوص مورد. به نظر او ((زادگاه اول روشن فکری، اشرافیت است. صفحه 231)) و ده صفحه ای در جهت این پندار و به فرنگ رفتن یا به فرنگ فرستادن اشرافزادگان، یا ترجمه کنندگان قوانین اساسی و مدنی که اشراف بوده اند، برای اثبات صحت ادعا قلم زده است. اما هم او، حتی یک مورد هم از کسانی که به تصورش، روشن فکر و آن هم با منشأ اول زادگاه روشن فکری، که باز به تصور او اشرافیت بوده است، نام نمیبرد. آل احمد میگوید: ((درست است که شاگرد به فرنگ فرستادن...... در دوره عباس میرزا شروع شده است ولی تا این شاگردان برگردند و دسته ای بشوند و حرف و سخنی پیدا کنند، مدتی طول میکشد صفحه 233)) می بینید که گرفتاری آل احمد، ناشی از تصور مردودی بوده است، که درباره روشن فکر و ویژگیهایش و اساساً تعریف و معنا و مصداق روشن فکری داشته است. آل احمد، درس خواندگان را _به صرف درس خواندن و تخصصی پیدا کردن_ روشن فکر میپنداشته و جز روشن فکران گروه بندی میکرده است و حاصل چنان تصور مردودی؟
خشت اول چون نهد معمار کج / تا ثریا میرود دیوار کج(صائب تبریزی)
بی هیچ شبهه و تردیدی روشن است، که درس خواندن و درس آموختن و طی کردن مدارج دانشگاهی در رشتهای مفروض، و در آن رشته تخصصی یافتن و مدرک دکترایی! گرفتن، نه به معنای روشن فکر شدن است و نه آدم مفروض موصوف را در دایره روشن فکران قرار میدهد. که بسیاری را میبینیم و میشناسیم، اهل کلام و قلم، اما در بهترین حالت قابل تصور، مبلغ ایدئولوژیها و جهانبینیها و معتقداتی قالبی و تغییرناپذیر، که هیچگاه و در هیچ شرایطی، گامی فراتر از معتقدات قالبی نمی گذارند و در ذات خود به چیزی به نام آزاد اندیشی، باور ندارند و عمل نمیکنند. مصداق:
نه محقق بود نه دانشمند / چهار پایی بر او کتابی چند(سعدی)
روشن فکر، روشن فکر است. فارغ از هر قید و بندی و به ویژه آزاد اندیش است و غیر مومن و غیر معتقد، به هرآنچه رنگ تعلق پذیرد. آل احمد به شرح مندرج در صفحه 241 می نویسد (( چون اشرافیت و مرده ریگش چندان مددی به هسته روشن فکری نداده)) چنانچه مدعی است، زادگاه اول روشن فکری، اشرافیت است. اما به نظر او همان اشرافیت ، چندان مددی به روشن فکری نداده است. پرسش هایی مطرح است . آیا قرار است روشن فکر، به مدد دیگران فکر کند! یا بگوید و بنویسد؟! روشن فکر، از جهت ویژگی های روشن فکری، که نخستین اش آزاد اندیشی است، فارغ از هر قید و بند و مانع و رادع مفروض و احتمالی، نه چشم به مددی مفروض _از هرجا که باشد_ دارد، و نه نیازی به چنان مددی. که اگر فرض را بر امکان مدد رسانی احتمالی و مفروض گروهی یا طبقه ای، به روشن فکر قرار دهیم، حاصل چنان مدد رسانی مفروضی، تاثیر پذیری ناگزیر روشن فکر است، از دیگران، و نتیجه اش؟ سلب ویژگی های روشن فکری.که اگر روشن فکر مفروض، چشم به مدد دیگران، داشته باشد، این دیگر هر موجودی که باشد، روشن فکر نیست. آدمی است نیازمند معنوی و مادی! و کمک و احیانا و بدتر از آن کمک مالی دیگران. روشن فکران نسل نخست ایران، همچون میرزا فتح علی آخوند زاده – میرزا آقا خان کرمانی، خبیر الملک، شیخ احمد روحی، ناظم الاسلام کرمانی (نویسنده تاریخ بیداری ایرانیان) و امثالهم، وابستگی اشرافی نداشتند. تا حکم کلی، به ادعای اشرافیت، به عنوان زادگاه نخست روشن فکری، درباره آنها مصداق داشته باشد.
میرزا آقا خان کرمانی، شیخ احمد روحی کرمانی و حاجی میرزا حسن تبریزی ، معروف به خبیر الملک، سه نفر آزادی خواه مخالف استبدادی بودند، که در هنگام اقامت در استانبول، مقالاتی علیه فساد و استبداد می نوشتند. پس از اینکه میرزا رضا کرمانی، معروف به رضای شاه شکار، ناصر الدین شاه را به قتل رساند، سه نفر مذکور را از جمله متهم به دخالت در قتل کردند و دولت عثمانی آنها را به دولت ایران تحویل داد. در عمارت دولتی تبریز ، محمد علی میرزای قاجار (محمد علی شاه بعدی) شخصا از آنها بازجویی کرد. سپس هر سه نفر را سر بریده و سرها را زیر خاکستر داغ تپانده و پوست کنده، پر از کاه کرده به تهران فرستادند (در حالیکه محمد علی میرزای قاجار از بالاخانه تماشا می کرد) میرزا رضای کرمانی، شخصی فوق العاده جسور و بی باک و در عین حال بسیار ساده دل بود. این جملات معروف منتسب به اوست. در هنگام بازجویی، پرسیدند چرا شاه را کشتی؟ پاسخ داد سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود، چرا که سررشته همه چیز در مملکت به او ختم می شد. گفتند این ربطی به شاه ندارد و اطرافیان او مقصرند. میرزا رضا گفت اگر اطلاع داشت که حقش بود و اگر بی اطلاع بود، وای به حال مملکتی که شاهش از این همه فقر و فساد بی اطلاع باشد. همان بهتر که بمیرد. انگیزه میرزا رضای کرمانی در رفتار و گفتارش، آزادی خواهی، مبارزه با فساد و استبداد و دغدغه مندی های اجتماعی بود و مگر این ویژگی ها و آزاد اندیشی، مولفه های روشن فکری نیست؟ و مگر میرزا رضا، درس درستی خوانده بود؟ و هم او و کسان دیگری که نام بردیم، منشا اشرافیت داشتند؟ یا وابستگی اشرافی داشتند؟ خیر! همگی بلا استثنا آزادی خواه، استبداد ستیز، آزاد اندیش و دغدغه مند اجتماعی و مصداق بارز روشن فکر. و بخصوص میرزا رضای کرمانی را نمونه بدست دادیم، که شخص بسیار تنک مایه از نظر علمی و مادی بود. لیکن به لحاظ آزاد اندیشی و تامل در امور و دغدغه مندی های اجتماعی غیر قابل قیاس با مدعیان امروزین روشن فکری، که به خطا بر آنها عنوان روشن فکر نهاده اند. در حالیکه صرفا دانشگاهی را دیده و درسی خوانده اند، اما اراده و توانایی خروج از قالب و آزاداندیشی را ندارند، که خود بلحاظ قالبی بودن، بعضا در خدمت استبدادند و بهره مند از حکومت استبدادی.
آشفته فکری های آل احمد، ناشی از فقدان درک و دریافت درستی از معنای روشن فکری و ویژگی اش، همین جا پایان نمی پذیرد.(به صفحات 242 و 243 کتاب نگاه کنید) بازماندگان اشرافیتی که به گمان او ((نخستین زادگاه روشن فکری)) است، به ناگهان تبدیل می شوند، به ((قمارخانه دار و یا بازکنندگان کلوپ و نجیب خانه، که از طرفی در خدمت بورژووازی تازه به دوران رسیده است. در کلوپ ها و بولینگ ها ، و از طرف دیگر خدمت در بست هر حکومتی را می کند .و دامن اش چنان آلوده است که اگر هم روزگاری دایگی روشن فکری را کرده و آن را همچون ارمغانی از فرنگ با خود آورده است)) برخلاف چنان تصوراتی ، روشن فکری، نه کالایی است که بتوان صادر یا وارد کرد و نه مختص کشور، یا طبقه ویژه ای است. و نه آزاد اندیشی ، جایی برای توهم و تصور دایگی فکری کسی نسبت به دیگری باقی می گذارد. که اگر روشن فکر مفروض ، دایه فکری داشته باشد، روشن فکر نیست. بلکه تحت آموزش و القائات دایه مفروض ، هم شان طوطی مقلد است. بدون اینکه مستقلا بیندیشد و اساسا فاقد ویژگی های روشن فکری است. هرچند نتیجه اندیشیدن و تبادلات فرهنگی، خواه و ناخواه شمول تاثیر و تاثر فکری و فرهنگی است اما این امر به معنای دایگی فکری کسی بر دیگری نیست. و باز هم نتیجه گیری محتوم و بی شبهه و تردید موضوع ان استکه آل احمد، کسانی را به صرف درس خواندن و دانشگاهی را گذراندن و مدرکی گرفتن، به خطا روشن فکر می پنداشته و در گروه بندی روشن فکری قرار می داده است. در صورتی که روشن فکری ، مطلقا ملازمه با مدرک تحصیلی گرفتن یا تخصصی در علمی داشتن نیست.
زادگاه دوم روشنفکری روحانیت است (صفحه ۲۴۴)
این نظر آل احمد هم با آنچه که پیش از این در باب ((تحجر سنتی و فکری))روحانیت و تعصب و تعبد و خروج ناگزیر ایشان از دایره روشنفکری، نوشته است در تعارض است و هم چنان ویژگیهایی در تقابل با ویژگیهای روشنفکری است. و چرا آل احمد، روحانیتی را که خود به علت ویژگیهای اشاره شده، خارج از قلمرو روشنفکری اعلام کرده، یکی از زادگاههای روشنفکری پنداشته است؟! چون ((روحانیت است که همیشه دسترسی به کتاب و مدرسه داشته)) می بینید که مشکل آل احمد، فقدان فهم درست از معنا و ویژگیهای روشنفکری بوده است و تصور خطای او در معادل قرار دادن مدرک تحصیلی، با روشنفکری. او که خود سنت پرستی غایی و تحجر فکری روحانیت را نفی کننده اصلی روشنفکری نوشته است (صفحه ۱۸) و متشرع متعصب را خارج از قلمرو روشنفکری (صفحه ۴۱) در اینجا در تناقض فکری و نوشتاری آشکار، روحانیت را زادگاه دوم روشنفکری! اعلام میکند. ضرورتی دارد این تناقضات را که نه در یک جا و دو جا یا یک صفحه و ده صفحه مکرر است و دلالتی آشکار بر آشفتگی فکری آل احمد، و فقدان ارزش و اعتبار نظرات او _دست کم در مورد بحث_ دارد یادآوری کنیم؟
آنچه را که قشری به نام روحانیت، از آغاز طلبگی میخواند و میآموزد، اصولی تغییر ناپذیر و مدعیاتی جزمی، مبتنی بر ماورا الطبیعه و غیر قابل لمس و غیر محسوس است که بی هیچ شبهه یا تردیدی، تعبدا باید به آن باور داشت. و این ها ویژگیهایی است که روحانیت را مطلقا بیرون از دایره روشنفکری قرار میدهد. قشری که با داشتن چنان ویژگیهایی، نه تنها فاقد که ناقص ویژگیهای روشنفکری است، نمیتواند یکی از زادگاههای آن، باشد و مطالب و مدعیات مطروحه، دربردارنده تناقضات فکری و نظری آل احمد، در خصوص مورد. او که جابجا با تصریح بر تحجر سنتی و فکری و تعصب روحانیت، آنها را خارج از دایره روشنفکری اعلام میکند، در نقیض چنان نظری، روحانیت را از زادگاه های روشن فکری اعلام می کند. چنان تناقضات و نتیجهگیریهای مردودی، ناشی از فقدان درک و فهم درست از معنای روشنفکری و ویژگیهای آن است. روحانیتی که فاقد ویژگیهای روشنفکری، که ناقض آن است، چگونه میتواند زادگاه روشنفکری باشد؟ حاصل تعارضات بین احساسات و علایق و وابستگیهای اعتقادی و سنتی از یک سو و حقایق و واقعیات پیش رو از سوی دیگر، و چربشی که اولی بر دومی مییابد، تناقضات فکری ای است، که آل احمد گرفتارش بوده است. ولو به تصور خود او، یا علاقهمندان آثارش، چنان نبوده باشد. آل احمد در خانواده ای روحانی متولد و هم آنجا تحت تاثیر عمیق باورها و رفتارهایی قرار داشت که از یک نسل به نسل دیگر منتقل میشد. بر اساس اندیشیدنی غریزی و بدوی، به تصور مقابله با جزمیت ناظر و حاکم بر رفتار و افکار خانواده، از گذاشتن پیشانی بر مهر نماز که نوعی بت پرستی تلقی میکرد، خودداری نمود و به همان علت از سوی پدر، به لامذهبی متهم شد(صفحه 245) و چنانچه خود نوشته ((و تصدیق میکنید که وقتی لامذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده آدمیزاد به خود حق میدهد که تا آخر براندش)) همان صفحه. چون به علت نقطه نظر ساده ای، متهم به لامذهبی شده، برای آزمایش هم شده، انسان تا انتها میراند. توجه میکنید! ((برای آزمایش)) و نه بر مبنای تامل و تفکری سنت شکنانه و برخوردار از آزاداندیشی روشن فکرانه، که مستلزم خروج از قالبهای بسته فکری است. اینجوری است که پس از شروع با طلبگی، عبا و عمامه را رها و به حزب توده میپیوندد که پیوستن یا عضویت در آن حزب، هم مد روز بود و هم دلیل روشنفکری! و بعد انشعاب از آن حزب، تحت رهبری خلیل ملکی. و البته محرک خلیل ملکی، نظرات میهن دوستانه و آزاد اندیشی روشنفکرانه و تاملات و تفکرات او در مورد مسایل اجتماعی و سیاسی او بود، و انگیزه شاگردانی چون آل احمد، در پیوستن به او، نه مطالعات عمیق و شناخت وضعیت ناظر و حاکم بر کیفیت روابط رهبران آن حزب، با روسها، که آگاهی و توجهی بود بدوی و غریزی به آلت فعل بودن رهبران حزب و حرکات ضد ملی آنها. آل احمد، خود معترف به این نکته بود می گوید ((روزگاری بود و حزب تودهای بود...ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم، سرنخ دست کیست و جوانی مان را می فرسودیم و تجربه میاندوختیم)) به صفحه ۴۶۳ نگاه کنید.
برچسب:
نویسنده: طاها فرهادی